تبليغاتX
میرم که بدونی خوش بختیت برام مهمه...!!!

میرم که بدونی خوش بختیت برام مهمه...!!!

به زبون نياورديم ولي...!

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم .

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم                                                             تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود

به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی

لبخند زدم ؛ لبخند زدی

گفتی پس برم ؟

هیچی نگفتم

گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی  . حرف آخر ؟

گفتم: دوستت دارم .

گفتم: تو حرفی نداری ؟

هیچی نگفتی

گفتم :دوستم داری ؟

گفتی: نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم :همین؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت 13:7  توسط مترسك کوچولو  | 

دلم برات تنگ شده...!

دلم بـــرات تنـگ شده.....امــا من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم

 به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چــــــرا؟؟

....... آخـــه... جــاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنــوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقــرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تـــو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟

آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قـلــب مني...آره!تو قلب من...

براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم...

...و آخر همهء اينها

....به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 13:45  توسط مترسك کوچولو  | 

كاش اينجا بودي تا در آغوشت به وسعت درياها گريه كنم...!!!

آخرين جرعه را كه نوشيدم تو رسيدي،مست مست شدم،شراب نبود؛تو مستم كردي...ليوان را در همان جا نهادم و دوشادوش تو راه افتادم.مجنوني از راه رسيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 22:38  توسط مترسك کوچولو  | 

عاشقانه ای برای تویی که دیگر...

کسی نمی شنود، تو گوش کن!

 

به نام آنکه دیگر حضور کم رنگش را احساس نمی کنم!

و برای آنکه دیگر مرا گم کرده و صدایم را نمی شنود.

 

این روزها، هر که را در کنار خوبش می بینم عاشق است و دلداده، هر که را که می بینم در گوشه تنهایی اش درد دلتنگی اش را در بغضی شکسته می گرید، اما من دیرزمانیست که دیگر از کوچه های سرد و دردآلود عشق گذشته ام در حالی که کفش های عشق را که برای پاهایم تنگ است را به پا دارم، دیرزمانیست که دیگر با دل همواره تنگم هق هقی برای گریستن نمانده است. اینجا هر که را می بینم با اشتیاق، لحظه هایش را در انتظار دیدار و وصال شماره می کند و در تمام شبهای عاشقانه اش خواب خوش دیدار یار می بیند، اما من هنوز در عطش یک لحظه دیدار تو ملتمسانه با تمام وجود می سوزم و تمام شب هایم را از هراس کابوس کشندۀ رفتنت بیدار می مانم. اینجا همه عشقشان را در کوچه های شلوغ شهر می جویند و من در گورستان خلوت شهر خیال تو را نفس می کشم، اینجا همه دلبسته یارند و من در آرزوی مرگ!

راستی ببخش اگر هنوز برخلاف قرارمان از تو و عشق تو می نویسم، چون اینجا هیچ کس صدای گریه خیس شب ها و هق هق آرام و نا پیدای روزهایم را نمی شنود، هیچ کس از عذابی که هر لحظه بی تو تا تمام بند بند وجودم را تسخیر می کند چیزی نمی داند، پس لااقل تو گوش کن به تنهایی ام، گوش کن به دردهایم، دردهایی که  تا به حال هیچ کس ندانسته و اگر دانسته باور نکرده. تو ببین و باور کن که من بی تو از این چنين پوچ و ملال آور بودن خسته ام.

راستی هنوز گرمای دستانت را در دستان سردم ونیمه جانم احساس می کنم و هنوز می شنوم که دوباره در باد از ترانه های عاشقانه ات می خوانی،

هنوز لیلای عاشق چشم به راهه ، یه روز برگرده فرهادش به خونه

                        اونو از روز تنهایی بگیره ، برن تا روز خوب عاشقونه ...

ای کاش بودی، بودی و می دیدی که من به خاطرت در این آذر ماه سرد پیراهن عیدم را پوشیده ام ولی تو همچنان نیستی تا لباس سپید عروسی ات را بر تن کنی.

گرچه هیچ کس ندانست اما بگذار با تو بگویم که من اگر شاعرم و یا اگر گه گاه خطی می نویسم و قافیه ایی رج می زنم به خاطر توست، به خاطر تویی که اینک دیگر عشق پاکت تا تمام روزنه های نیمه باز قلبم پیش رفته است. و من اینک اگر هنوز عشق سرم نشود مطمئنم که با وجود خیال تو عشق به خوبی دلم می شود!

ببخش اگر ادامه نمی دهم، چون می ترسم که اشک صورتم را دوباره خیس از دلتنگی نبودنت کند و در باران نگاهم واژه ایی که درخور گفتن از تو باشد زاده نشود

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 18:58  توسط مترسك کوچولو  | 

تو رفتی...اونی که منتظره فقط منم...!

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام          برای برگشتن تو به انتظارمانده ام

 

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام          تو را به انگشترشعر مثل نگین نشانده ام

 

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو          هرچه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

 

اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی          به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

 

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود          ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

 

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز          از ابتدا دست تو رادر این قمار خوانده ام

 

گناه از تو بود و من نیازمند بخششت          چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

 

گناهکار هرکه بود کیفر آن مال من است

 

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 18:50  توسط مترسك کوچولو  | 

عاشقتم تا بینهایت...

پسر به دختر گفت:اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد  وگفت:ممنونم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/05ساعت 20:12  توسط مترسك کوچولو  | 

تولد وبلاگ خوشگلم مباااااااااااارک!!!

سلام...امروزم یه وبلاگ دیگه به دنیا اومد!یه وبلاگ کوچولو...نمیخواین تبریک بگین بهم؟!

خب دیگه اصلا حوصله حرف زدن الکی رو ندارم!!!پس سریع میرم سر اصل مطلب!

من تا اونجا که بتونم میخوام کاری بکنم که این وبلاگ حرفی برای گفتن داشته باشه(که البته با ید با کمال فروتنی عرض کنم که برای این کار احتیاج یه کمک شما دوستای گلم دارم...)

این محیط مختص به عنوان  ومطالب خاصی نیست و من میخوام به هرچیزی سرک بکشم...

من خیلی حرفه ای نیستم پس لطفا توقع نداشته باشین که همه مطالب و پست ها مورد علاقه ی شما باشه(میدونم که اکثرش هست!)

نمیخوام مثل خیلی ها التماس کنم بگم نظر بدین ولی اگه دوس داشتین  ومنو قابل دونستین خوش حال میشم که بهتر شدن این وبلاگ براتون مهم باشه!!!پس حتما نظر بدین دیگه!باشه؟؟؟!!!!خب اینم از این!

راستی اگه عکس و مطلب یا هرچیز دیگه خواستی بگو سعی میکنم بذارم!!!

تا بعد...

                               بابای

 

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 12:46  توسط مترسك کوچولو  |